ميرزا حسن حسينى فسايى

409

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

نشان نماند ز تمغا به غير از آن داغى * كه در درونه تمغاجى « 1 » از غم تمغاست و همچنين صوادر و عوارض قديم ديوانى كه از قديم از توابع مال و خراج قرار داده داخل ابواب مال ديوان مىنمودند و عجزه و مساكين بر اين جهت پايمال ظلم عمال بودند ، تصدق فرموده ، مؤكد به لعنت‌نامه ، بخشيدند « 2 » . در سلخ ماه جمادى الاولى سال 973 : تيرى به خواجه ميرزا بيك « 3 » وزير شاه ولى بيك - تاتى اوغلى ذو القدر حاكم مملكت فارس زدند و در دهم اين ماه وفات يافت و معلوم شد كه به فرموده آقايان ذو القدر ، بود ، پس خانه او را مهر زده ، محمد مقيم برادر او را احضار به قزوين فرمودند از ترس گريخت و به عتبات عاليات رفت . در اواخر همين سال [ 973 ] : شاه ولى سلطان تاتى اوغلى را از حكومت فارس معزول داشته « 4 » ، مبلغى وجه نقد ، به علت آنكه مواجب و مرسوم سپاه مأمور فارس را به قاعده نرسانيده بود ، از او گرفته ، به افراد سپاه رسانيدند و حكومت مملكت فارس را به محمد خان بيك ذو القدر ارزانى داشتند . و در سال 974 : پادشاه جم‌جاه ، فرزند ارجمند خود ، سلطان محمد ميرزا را والى مملكت خراسان فرمود « 5 » و شاه قلى سلطان استاجلو را اتابك قرار داده ، از قزوين روانه هرات نمود ، چون اين خبر به جماعت اوزبكان كه از آب آمويه ، داخل خراسان گشته ، مشغول خرابى بلاد بودند ، رسيد ، عبد اللّه خان و عبيد اللّه خان پسران اسكندر خان اوزبك ، پادشاه بخارا ، با دوازده هزار سوار از اوزبكان به استقبال شاهزاده عالميان شتافتند و در نزديكى قلعه تربت خراسان ، شاهزاده سلطان - محمد از استقبال اوزبكان مطلع گشته ، با ملازمين ركاب در قلعه تربت متحصن شدند « 6 » . پس سپاه اوزبك ، قلعه را محاصره نمود و اين خبر يازده روزه ، در شهر قزوين به مسامع عز و جلال رسيد . پادشاه جم‌جاه ، انجمنى ساخت و اهل مشورت را بخواست كه دوازده هزار دشمن ، قلعه كوچك تربت را كه جز چند نفر ملازم در او نگنجد ، محاصره نمودند و البته مسخر دارند ، پس تمام ملازمان را كشته ، سلطان محمد ميرزا و عيال او را اسير كرده ، به ماوراء النهر برند و اين ننگ را بر دودمان صفويه چون كلافى بر ماه باقى گذارند و رأى صواب آنكه نامه نويسيم و شاهقلى سلطان را مأمور سازيم كه چند ساعت پيش از گرفتارى و فتح قلعه ، شاهزاده و تمامت عيال او را كشته ، ننگ اسيرى را نگذارد و ليكن كسى كه اين فرمان را رساند كيست ؟ از ميانه هيجده نفر جوان « 7 » از صوفيان صافى عقيده كه پادشاه جم‌جاه را مرشد كامل و اطاعت او را چون فرمان امام زمان مىدانستند ، انجام اين خدمت را تحمل نموده ، روانه مقصود شدند و بعد از نزديكى به قلعه تربت معلوم داشتند كه سواران اوزبك ، هفت رويه ، هشت رويه صف بسته ،

--> ( 1 ) . ( تركى ) محصل باج و خراج و كسى كه از اجناس باج گرفته ، مهر بر آنها زند . ر ك عالم‌آراى عباسى ص 123 و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 449 و 450 . ( 2 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 450 . ( 3 ) . در خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 455 : ( مشهور به تنبكوز يا ابيكدوز ) . ( 4 ) . نظام ايالات در دوره صفويه ، ص 64 . ( 5 ) . ر ك : احسن التواريخ ، روملو ، ص 430 ، و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 457 . ( 6 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 457 . ( 7 ) . ر ك : خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 458 .